داستانی ترسناک اما واقعی...

یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت

جاده. نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر

دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می‌رفت، یه دست

می‌اومد و فرمون رو می‌پیچوند.

از دور یه نوری دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه

ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند

می‌دویدم که نفس کم آورده بودم. دویدم به سمت آبادی که نور

ازش می‌اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم روی زمین، بعد

از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم. وقتی تموم

شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و

دو نفر خیس اومدن تو. یکیشون داد زد: محمد نگاه کن! این

همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشین رو هل میدادیم

سوار ماشین ما شده بود!!!!!!!!

 قهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقهه

حال کردین؟؟؟؟؟!!!!!!!ابرو

بابا ایول به خودم...تشویق

 

 

 

/ 12 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Rain Boy

اردبیل شهر ماستااااااااااا. سلام. بعد از تاخیر نسبتا زیاد اپم. زحمت اومدن با شما.[گل] داستان خیلیترسناکی بود.[خنده]

Rain Boy

بی هیچ صورت بی هیچ احساس راه میروم روزمرگی میکنم و شاید زندگی را میفریبم لبخند را بازی میدهم و کلام را جاری میکنم در رگ حیات که نه حیاط ! بی هیچ نگاه همچو کوه یخ به دور دست ها مینگرم اشک هایم یخ زده اند در دلم غوغایی است و آتشفشانی از احساس این منم آتش زیر خاکستر

Rain Boy

بعد من... تورو به خدا بعد من مواظب خودت باش گریه نکن آروم بگیر بفکر زندگیت باش غصم میشه اگه بفهمم داری غصه میخوری شکایت از کسی نکن با اینکه خیلی دلخوری دلت نگیره مهربون عاشقتم اینو بدون دلم گرفته میدونی از هم جدا کردنمون دل نگرونتم همش اگه خطا کردم ببخش بازم منو بخاطر تموم خوبیات ببخش منو ببخش...منو ببخش.. اصلا فراموشم کنو فکر کن منو نداشتی اینجوری خیلی بهتر بگو منو نخواستی برو بگو تنهایی رو خیلی زیاد دوسشداری اگه تو تنها بمونی با کسی کاری نداری

سید علیرضا رئیسی

با سلام و عرض ادب و احترام خدمت خواهران گرامی اندیشه بالا و قلم روانی دارید به من هم سربزن از روزهای خسته آمده ام... از درندگی شب، به کاوش نگاه تو! گرد راه را چیده ام. ای پژواک پروانگی؛ سپرده ام موصوفت را به صفت باد و سوخته ام در آستانه ی شمعی به بزرگی آفتاب اینجا گم شده ام، در آسمان نگاهت.! و هنوز تو می فروشی به باد؛ خاکستر وجودم را... ارادتمند رئیسی گرگانی

شادي

واي مرضيه جون از ترس تنم داره ميلرزه[شوخی]منو باش كه با چه ذوق و شوقي داشتم ميخوندم و برام جالب بود كه آخرش چي ميشه يه لحظه فكركردم داستانش تو مايه هاي فيلم كليد اسراره.[نیشخند]دركل باحال بود[چشمک]

معصومه

عالي بود غش كردم از خنده

عسل

داستان جالبی نود منکه خیلی خندیدم. [خداحافظ] [گل]

صبا

دست درد نکنه ولی خیلی مارو از اونا فرض کردی . باحال بود دوسش دارم ممنون.[خنده][قلب][ماچ]