glamorous ★ミ ♥

بسته ی سنگین
نویسنده : zohre & marzieh - ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳
 

 

 

 

 

سلام من دوباره اومدم

این داستان تقدیم به تمامی دوستانی که به دیگران کمک می کنند

لطفا لطفا لطفا لطفا با خواندن این داستان متحول نشوید

 

یک روز مردی در حال عبور از خیابان کودکی را مشغول جابجایی بسته ای دید که از خود کودک بزرگتر بود، پس به نزدیکش رفت و گفت: عزیزم بگذار تا کمکت کنم.
مرد وقتی خواست بسته را بردارد دید که حتی حملش برای او مشکل است چه برسد به این بچّه.
کمی که رفتند مرد از کودک پرسید چرا این بسته را حمل می کند؟
کودک در پاسخ گفت: که پدرش از او خواسته است.
مرد پرسید: چرا پدرت خودش این کار را انجام نداد؟ مگر نمی دانست که حمل این بسته برایت چقدر سخت است؟
کودک جواب داد: اتفاقا مادرم هم همین حرف را به پدرم زد ولی او گفت:
"خانم بالاخره یه خری پیدا می شه به این بچّه کمک کنه دیگه!"

ممنونم از نگاهاتونخجالت

مرضیهقلب

 

 


 
 
 



SongText.in
song code