glamorous ★ミ ♥

دل نوشته...وخدا
نویسنده : zohre & marzieh - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۸
 

------------------------------

زهرهفرشته


 
 
داستانی ترسناک اما واقعی...
نویسنده : zohre & marzieh - ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳
 

این داستان رو یه جا خوندم، خیلی ترسناک اما

باحال و واقعی بود طوری که دلم نیومد نذارم تو وب

شماهم بخونید پشیمون ؟؟؟؟!!!! نه نمیشید

داستان را اینطوری تعریف می کرد که :

یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل

 

 

، جای این که از جاده اصلی بیام، یاد بابام افتادم که می

گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد می شه!

من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠

کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و

هر کاری کردم روشن نمی شد.

وسط جنگل، داره شب می شه، نم بارون هم گرفت. اومدم

بیرون یه کمی با موتور ور رفتم دیدم... می‌بینم، نه از موتور

ماشین سر در نمی آرم! راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده

خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند

شده بود.

با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل

دستم وایساد. من هم بی‌معطلی پریدم توش. این قدر خیس

شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.

وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه

تشکر، دیدم هیچ کس پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!

خیلی ترسیدم. داشتم به خودم می‌اومدم که ماشین یهو همون

طور بی‌صدا راه افتاد. هنوز خودم رو جمع و جور نکرده بودم که

توی نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه! تمام تنم یخ کرده بود.

نمی‌تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت

می‌رفت طرف دره. تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا این قدر

نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلوی چشمم.

تو لحظه‌های آخر...

بقیش تو ادامه مطلبه ...

حتما برید بخونید تا بفهمید بالاخره چه اتفاقی

واسش می افته؟؟؟؟؟؟؟؟؟تعجبتعجبتعجب

قلبمرضیهقلب


 
 
 



SongText.in
song code